پارت شانزده :
پارت چهاردهم: خاکستر
(زمان حال)
(سوم شخص: دانای کل)
آوا در خواب بود. به پهلو روی مبل دراز کشیده بود و تند و بریده نفس میکشید؛ عکس مادرش رو به سینه فشرده بود و محکم توی انگشتاش گرفته بود.
انگار در خواب از شیاطینِ کابوسهاش میگریخت؛ موجوداتی که به شکل انسان درآمده بودند... یا شاید هم به شکل... پدر.
سینهاش با یه ضربآهنگ نامنظم و وحشی بالا و پایین میرفتØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
طرفدار
0ولی من ب مریم شک دارم مشکوک میزنه درسته مهربونه اما مرموزه🧐
۱۷ ساعت پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
مریم بیچاره 😭
۴ ساعت پیشTina
0واقعا همه به دوستی مثل مریم نیاز دارن😔 تا حالتو بهتر کنه کمکت کنه🥺👍 موندم تو خماری بفهمم اون زنه کیه😂😂
۲۱ ساعت پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
مریم خیلی خوبه 🫂
۲۰ ساعت پیشاَسماء
0پس مریم میدونه اون زن تو خواب کیه
۲۲ ساعت پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
اوممم شاید
۲۰ ساعت پیشزهــرا
0مسخره ام نکنیداا ولی ذهن مریض و خیال پرداز من واقعا تو اون صحنه هایی که اوا تنها بود و داشت گریه میکرد یا تو خواب که حالش بد بود توقع داشت سیاوش بچم از یه جایی اوا را تماشا کنه🙄🤣🤣میدونم یکم زیادی فانتزی و کلیشه ای یه ولی خب میگم که ذهنوم مریضه دیگهه
۲۳ ساعت پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
نه وایسا من ایده های خیلی بهتری دارممم😁😁
۲۲ ساعت پیشزهــرا
0رااسستیی.. یعنی که چهه خبب من اینقدر میخواستم ببینم احمد خاک بر سر میخواد چیکار کنه بعد برگشتیم به زمان حال؟
۲۳ ساعت پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
نه دیگه نشد خوشگلم. قرار نیست همچیو آنقدر زود بفهمید متأسفم
۲۲ ساعت پیشزهــرا
0خب خب خوبه حداقل الان مریم یکم پیششه و ازش مراقبت میکنه و تنها نیستش
۲۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

نرگس
0چقدر جمله های این پارت قشنگ بود وقتی مریم گفت بعضی آدما ارزش ندارن که وارد خوابمون بشن یا جمله ی آخرش خیلی قشنگ بود 🥰😍😍